یکی برای ورود و خروج  به قسمتهای عادی و دفتر کار کلر بود و دومی برای بخشهای خاص مثل سالن شبیه سازی ، اتاق کنترل و اسلحه خانه.

کلر از هاموند جدا شد و به محل اپارتمان ان مرد رفت. از واحدها صدایی نمی امد. به هر طریقی بود باید کلید در اپارتمان را بدست می اورد. وبدون هیچ رد پایی از حدسش مطمئن می شد. به کافه ایی که ان مرد و دوستانش شب را در ان می گذراندند رفت. دنبال یک جای خالی و دنج کنار پنجره گشت. پشت میز نشست. پیشخدمت جلو امد وگفت: چیزی میل دارید؟

نوشیدنی

پیشخدمت به سمت بار رفت؛ به بیرون خیره شد و رفت و امد مردم را تماشا کرد. گاهی برایش سخت بود که با خود واقعی اش نمی تواند در بین مردم رفت و امد کند. هیچ عکس و خبری از میهمانی انشب به بیرون درز نکرده بود. مردم عادی اگر اورا بدون نقاب می دیدند چه عکس العملی نشان می دادند، می ترسیدند؟.با حیرت و تعجب به او نگاه می کردند و می خواستند با دست لمسش کنند. پلیس یا مامورین باغ وحش را خبر می کردند. و یا می خواستند او را زندانی واسیر کنند. ارزو داشت مردم خود واقعی اش را بپذیرند. اما اینکه چطور ودر چه زمان و مکانی این هم مهم بود. پیشخدمت که نوشیدنی اش را روی میز گذاشت.به خود ش امد.

پرسید: چقدر می شود؟

یک دلار

پول را به او داد و پرسید: اینجا چه وقتهایی شلوغ می شود؟

از ساعت 8 شب به بعد و بیشتر مشتریان ما در همین اطراف کار می کنند و محلی هستند

کلر با لبخند گفت: ممنون

پیشخدمت سری تکان داد و از او دور شد.نوشیدنی اش را تا اخر نوشید و از کافه خارج شد.

چند روز دیگر موقع تولد پری دریایی، سینتور و ان پسر بالدار بود. فرد نفوذی وقتی که سلامت انها تایید و تثبیت شود. حتما  برای به دست اوردن نمونه ها ی ژنتیکی انها اقدام خواهد کرد. باید نقشه ایی می کشید که ان فرد در زمان و مکا نی که او می خواهد وارد عمل شود. و کاملا در تله بیافتد و راهی برای فرار نداشته باشد.

از جایش بلند شد و از کافه بیرون امد.اخر شب و زمان مستی ان مرد بهترین زمان برای نشان دادن تیگرا به او بود. به خانه برگشت.

نقاب و لباس مبدلش را در اورد. در مقابل آینه تیگرا ایستاده بود؛ با پنجه ها و عضلاتی قدرتمند و بدنی باخطهای مشکی . با چالاکی به سمت گلخانه رفت، کششی به بدنش داد و با یک خیز خود را به بالای درخت و شاخه همیشگی اش رساند و خودش را روی ان پهن کرد.

احساسی زیبا وجودش را فرا گرفت؛ ازادی و خود  واقعی . سرش را روی شاخه گذاشت و ارام چشمانش رابست