دو نفر از راهرو خارج شدند، هیچ اثری از تیگرا نبود. مردان مهاجم قسمتهایی از محوطه را گشتند ؛ بیهوده بود؛ هر لحظه امکان داشت محافظان به هوش بیایند و یا کسی انها را ببیند. برای همین به سرعت محل را ترک کردند. تیگرا  توانسته بود خودش را به بالاترین نقاط در ختان محوطه برساند و در میان شاخ و برگ انبوه  انها پنهان شود ، لحظاتی بعد از هوش رفته بود

همچنان آرام به دنبال مرد قدم بر می داشت؛ اگر حدسش درست بود و این مرد یکی از مهاجمین بود. می توانست عامل اصلی حمله به خودش و کسی که به شرکت نفوذ کرده، را پیدا کند. مرد لحظه ایی ایستاد. وارد آپارتمان شد. تیگرا مدتی بعد از او داخل شد،  به شماره اسانسور که در حال بالا رفتن بود.نگاه کرد. اسانسور در طبقه هشتم ایستاد. او هم به طبقه هشتم رفت؛ سه واحد در ان طبقه قرار داشت. به خیابان باز گشت و پنجره هایی که سمت آپار تمان ان مرد بود را زیر نظر گرفت. چراغ یکی از پنجره ها روشن  شد و مردی از مقابل پنجره رد شد. خودش بود؛ دیگر می دانست او کجا زندگی می کند. مقداری صبر کرد و سپس راه بازگشت را در پیش گرفت.

صبح که بیدار شدم. صبحانه آماده بود، روزهای تنهایی صبحانه خوردن هم تمام شده بود.

تیگرا لبخندی زد و گفت: صبح بخیر، صبحانه اماده است.

صبح بخیر. دیگه از دست صبحانه درست کردن خلاص شدم.کسی هست که برایم صبحانه درست کنه، خیلی خوش می گذره

:  زیاد از این خبرها هم نیست. بخواهی تنبلی کنی، خودت باید صبحانه درست کنی.

باشه! تسلیم.  عذر خواهی مرا بپذیرید

بعد از صبحانه، به شرکت رفتیم. کلر با رئیس بخش امنیت به بازرسی قسمتهای مختلف شرکت پرداخت. بخصوص با هم به سمت ان راهروی باریک منتهی به پشت ساختمان رفتند ؛ بعد از ان حادثه در راهرو تغییراتی داده شده بود؛ از نصب دوربینهای مدار بسته گرفته تا نصب درهای امنیتی و لیزرهایی که هر موجود غیر مجاز را تیکه تیکه می کردند. محوطه تغییر چندانی نکرده بود.

رئیس بخش امنیت ،فلیپ هاموند، مردی قد بلند و ورزیده با موهای قهوه ایی روشن؛ و سابقه کار در شرکتهای بزرگ امنیتی خصوصی و دولتی و پلیس امنیت را داشت. به حرفه اش مسلط بود و تا قبل از حاد ثه ای که برای تیگرا رخ داده بود. همه چی تحت کنترلش بود.

هاموند نگاهی به کلر کرد و گفت: نمی دانم چقدر از او ضاع شرکت خبر دارید؟. پروژه های اینجا جاه طلبانه و بلند پروازانه است و در بسیاری از موارد بسیار محرمانه؛ هزینه های سنگین برای ممکن کردن غیر ممکن ها!؟. مثل زیاد کردن طول عمر؛ که جدیدا توانستند طول عمر یه نوع حشره را تا 60 درصد افزایش دهند. ارزوهایی که بشر خودش نمی توانست انجام دهد، مثل پرواز کردن ؛ که هواپیما را ساخت. در زیر اب شنا و حرکت کردن. زیر دریایی و لوازم غواصی. ما خلق می کنیم اما خدا نیستیم!؟. بقیه قسمتهای شرکت مانند سایر موسسات تحقیقاتی دیگر است.  این قسمت به علت سعی در بوجود آوردن و واقعی کردن موجوداتی که در قصه ها و افسانه ها هستند و یا مانند دایناسورها منقرض شدند،  دنیای دیگر نام دارد. حالا کسی توانسته  به قلب اینجا وارد شود و سعی کرده اطلاعات و محصولات شرکت را سرقت کند.ما یک نمونه موفق داشتیم، ولی بقیه معلوم نیست جواب بدهد..

کلر گفت: این فرد تازه به اینجا نیامده و تمام راهها را بلد بوده، به سیستم امنیتی تسلط داشته و زمان رفت وامد ها را می دانسته، و در ضمن هر کسی که هست با جایی یا کسی در ارتباط است که این نوع محصولات بدردش می خورد. چیزی نیست که هر جایی برایش مشتری پیدا کند. می توانیم از شرکتهای رقیب شروع کنیم؛ کسانی که با ما قرار داد دارند یا می خواهند ببندند و یا قرار دادشان رد شده. هر کدام انگیزه ایی برای این کار می تواند باشد. وقتی از راه قانون نشد ان را غیر قانونی باید بدست اورد