با انگشتانش روی فرمان شروع به ضرب گرفتن کرد.نگاهی به ساعت انداخت، 9:50 شب؛ زودتر امده بود.20 میلیون پول نقد، واقعا وسوسه انگیز بود؛ در ازای آوردن نمونه های زیستی به او پیشنهاد یک سهم از شرکت به ارزش 20 میلیون دلار دادند ؛ ولی او به جای سهام درخواست کرد معادل ارزش سهام، پول نقد به او بدهند. اینطوری هم راحت تر بود و هم نسیه نبود و به موقع می توانست ناپدید شود. زمان سپری می شد؛ نگاهی به اطراف کرد و سپس از ماشین پیاده شد ، کیف را هم همراهش بیرون اورد. لبه پل ایستاد و به تماشای رودخانه پرداخت. بعد از مدتی بالاخره نور یک ماشین پدیدار شد. ساعتش را نگاه کرد .20 دقیقه بود که انجا منتظر بود. ماشین سه بار چراغ زد، ارام به سمت ماشین راه افتاد. در نزدیکی ان ایستاد و مدتی صبر کرد . دو مرد از ماشین پیاده شدند.

رو به انها گفت: دیر امدید؟ . مشکلی پیش امده بود.

یکی از مردها گفت: مشکل خاصی نیست.باید مطمئن می شدیم تنها هستی و کسی تعقیبت نکرده.

خوبه، حالا پول را اوردید. جنس من هم  اماده است

یکی از انها به سمت ماشین رفت. کیفی نقره ایی را از ان بیرون اورد. در این هنگام شخص دیگری هم از ماشین پیاده شد. مرد کیف به دست گفت: ایشون صحت محموله را تایید می کنه. سپس در کیف را باز کرد و روی کاپوت ماشین گذاشت. او هم کیف را روی سمت دیگر کاپوت قرار داد. مرد به سمت کیف رفت. و او هم به سمت پولها، یکی از دسته ها را بر زد تا کاغذ سفید تحویلش ندهند. چندین دسته مختلف در قسمتهای مختلف کیف را بررسی کرد. پولها درست بودند. منتظر اعلام نتیجه انها شد که مرد کارشناس به علامت تایید سری تکان داد. در کیف رابست و به سمت ماشین رفت. انها هم سوار ماشین شدند و بعدازمدتی محل را ترک کردند.

لبخند رضایت بر لبانش نشست. ناگهان چیزی به نظرش امد. در ماشین را باز کرد و به سرعت شروع به تخلیه پولها روی صندلی کنار راننده کرد. کیف را وارسی کرد، به نظر عادی  بود. با این حال با تمام قدرت ان را به سمت رود خانه پرتاپ کرد و بعد از مدتی صدای برخورد ان را با اب شنید. دسته های اسکناس را هم گشت. ردیابی بین انها پیدا نکرد. باید به سرعت محل را ترک می کرد؛ که پلیس یا شخص دیگری مزا حمش نشود. سوار شد و به راه افتاد. من و تیگرا بعد از مدتها کنار هم شام خوردیم. شبی ارام و صمیمانه بعد از مدتها دوری  و جدایی. من به رختخواب رفتم ، اما تیگرا برای گشت زنی شبانه به شهر  رفت. خیابانها نسبتا خلوت بودند. گاهی صدای خنده دو نفر توجه اش را به خود جلب می کرد. به تماشای مغازه ها پرداخت. هر کدام اجناسی متنوع را پشت ویترینهایشان قرار داده بودند. لباس فروشیها، کیف وکفش فروشیها، لوازم  ارایش، اسباب بازی، کافه ها و رستوانها و چراغهای نئونی که هر کدام سعی داشتند مردم را به سمت خود بکشانند. بیشتر مغازه ها بسته بودند. اما کافه ها و رستورانها باز بودند و در بعضی از انها تعدادی مشتری دیده می شد. باید با شهر خو می گرفت و راه و رسم زندگی با مردم عادی را تجربه می کرد. هنگام عبور از  کنار یه کافه در ان باز شد و چند نفر بیرون امدند. به نظر شاد می امدند، یکی از مردها گفت: خب این از امشب، حالا هر کدام از شما باید سهم خودش را بدهد. یکی از مردها پولی را از جیبش در اورد و گفت: بگیرش، این هم سهم من

تیگرا ایستاد.( بگیرش). این کلمه وطرز ادایش ، توجهش را جلب کرد.

مرد ادامه داد: خب من دیگر باید بروم. فردا باید سر کار باشم

تیگرا سرش رابرگرداند و نگاهی به صورت انها کرد. در سایه روشن نور چراغ چهره هایشان زیاد مشخص نبود. مردها از هم خداحافظی کردند از کنار ش رد شدند و توجهی به او نکردند. تیگرا برگشت و ارام به دنبال مرد تنها به را افتاد. وقایع ان شب در حال زنده شدن بود. بعد از میهمانی ونمایش چند تن از محافظان شرکت قرار بود تیگرا را تا خانه همراهی کنند، از راهرویی طولانی و نسبتا باریک باید به سمت پشت ساختمان می رفتند و سوار ماشین می شدند. در اواسط راهرو ناگهان سر محافظان شروع به گیج رفتن کرد و هر لحظه شدیدتر می شد. تیگرا به کمک یکی از انها رفت.

شما چتون شده؟ چرا اینطوری شدید؟

نمی دانم، یکدفعه سرم شروع به گیج رفتن کرد

چیزی خوردید؟      

مثل بقیه، از نوشیدنی  و غذا ها استفاده کردیم

در این هنگام چند نفر وارد  شدند که نقاب بر چهره داشتند. یکی از انها به او اشاره کرد و گفت: اوناهاش! بگیریدش

نقاب دارها به سمت تیگرا یورش اوردند. که تیگرا هم با غرشی به انها حمله ور شد. با پنجه های قدرتمندش دو نفر نزدیکتر را به دیوار کوبید. که دردی را در پایش احساس کرد، یه دارت بیهوشی بود. به سمت مردی که تفنگ د ر دست داشت یورش  اورد، مرد قبل از ان دارت دیگری را شلیک کرد، دارت به کتفش خورد. دارو داشت اثر می کرد. ولی تیگرا حاضر به تسلیم نبود، خود را به مرد رساند و اورا به زمین کوبید پنجه اش گردن و شانه مرد را زخمی کرد چشمانش تار می دید. مرد با اسلحه به گلوی تیگرا فشار می اورد تا سر اورا از خودش دور نگه دارد ، تیگرا ضربه ایی دیگر به او زد وبا یک خیز به سمت در پرید و بیرون از راهرو کنار ماشین روی زمین افتاد. صدای مردها را می شنید. یکی فریاد زد: بگیریدش. نباید در بره