به او شلیک کرده بودند، تیگرا توانست فرار کند، دیگر خبری ازش نداشتم تا امشب که او در خانه من بود. هم خوشحال بودم و هم غمگین؛ بالاخره خوابم برد صبح روز بعد با نوری که از کنار رفتن پرده به صورتم تابید، بیدار شدم. در مقابلم دختری با موهای قهوه ایی بلند که به شکل دم اسب بسته شده  و تی شرت و شلوار جین به تن داشت با خنده گفت: چطوره خوبه؟

از انچه که فکر می کردم عالی تر شد. حتی من هم نمی توانم تو را با این قیافه تشخیص بدم. توی این ماسک اذیت نمی شی؟

: نه خیلی خوبه. سبک و مقاوم و پوستم را اذیت نمی کند.

به سمت شرکت حرکت کردیم. تبدیل تیگرا به کلر ، هم برای من و هم برای او مفید بود.در انجا رئیس بخش امنیت و معاونم منتظر ما بودند. رئیس بخش امنیت رو به من گفت: پروژه های شبیه سازی در مراحل نهایی است ومنتظر نتیجه هستیم. از وقتی که اون ماده ببر غیبش زد. مراقبت های امنیتی را چند برابر کردیم. امیدوارم هنوز زنده باشد و جای امنی داشته باشه. توی مهمونی ان شب به نظرم چیزی اشتباه بود. معاون گفت: اون مهمونی لازم بود؛ البته انطور که انتظار داشتیم نشد. این موجود اولین جادوی ژنتیک بود که هم سالم و دارای هوش انسانی وقدرت ودرندگی یه ببر. شاید باید یک نمونه دیگر ی را تولید کنیم و این بار هرکس به او نزدیک شد نابودش کنیم. ادمهای پولدار، کلکسیون دارها و سیاستمداران و حتی باغ وحشها و سیرکها. حاضرند برای چنین چیزی میلیونها دلار خرج کنند.

گفتم: حتی ادم هم بکشند

به سالن اصلی ازمایشگاه وارد شدیم. سالنی عظیم با محفظه های کروی و استوانه ایی پر از ازت مایع برای پرورش موجوداتی که انها را فقط در کتابها و افسانه ها میشه پیدا کرد و می خواستم انها را به دنیایی واقعی بیاورم. با  وکلا و دانشمندان ژنتیک زیادی صحبت کردم تا بتوانم بیشترین مواد اولیه لازم و موثر را بدست بیاورم و کمترین اصطکاک را با مطبوعات، قانون و مدافعان محیط زیست و حقوق انسان و حیوان را داشته باشم. دوست نداشتم یک خبرنگار یا مامور قانون ، یا مدافع محیط زیست ،مدام در شرکت سرک بکشد و برایم دردسر درست کند. انوقت مجبور بودم تمام وقت و هزینه ام را صرف خلاص شدن از دست انها کنم. و راههای زیادی هم برای از بین بردنشان داشتم. این مرحله نهایی بود .تا انجایی که مجبور شوم و در تنگنای شدید قرار بگیرم.

خوشبختانه تا به حال پیش نیامده بود.

دکتر سارا فوکس جلو امد وگفت: سه مورد تلفیق دی ان ان انسان با موجو دات دیگر تکمیل شده. یه پری دریایی، یه سانتور و انسان بالدار. دو تای اولی یکی در رحم دلفین و دومی  در رحم اسب و سومی در اخرین محفظه سالن، تا به حال مشکلی نداشتیم و باید دید بعد از تولد هم مشکلی نداشته باشند. امیدوارم مانند تیگرا موفقیت امیز باشند. دختربیچاره دلم برایش تنگ شده.

دکتر فوکس تیگرا را دختر خطاب می کرد و فکر کنم  روزی که تیگرا متولد شد خوشحال ترین فرد بود. در مجموع کارکنان اینجا با هم روابط خوبی داشتند و من از این بابت راضی بودم. کلر را به عنوان فردی که قرار است همکار جدید ما  باشد وبه نوعی همکار رییس بخش امنیت خواهد بود. و به رییس بخش امنیت اطمینان دادم که از اعتماد و حمایت من برخوردار است و کلر جای هیچکس را در شرکت نخواهد گرفت.

بعد از خروج از سالن ، من وکلر از بقیه جدا شدیم و به دفترم رفتیم.

پرسیدم: اون شب یادته هر کدوم از اینها کجا بودند؟.

دکتر فوکس نزدیکترین میز به سن بود. رئییس امنیت دور یک میز با چند نفر گرم گرفته بود و معاون در کنار من ایستاده بود و با کسانی که من برایشان جالب بودم حرف می زد

: برایشان جالب بودی؟!. مگه بقیه اینطور نبودی؟

چرا،  انها افراد بلند مرتبه  و با نفوذ بودند. یکی از انها یه شرکت بین المللی داشت. دیگری انگار مامور دولتی بود در بخش تحقیقات و فناوری. ولی بیشتر به دلالها می خورد تا مامور دولت. نفر سوم باغ وحش خصوصی داشت و بیشتر به من توجه می کرد و دو نفر اخر مشتاق سرمایه گذاری و همکاری با شرکت بودند.

:  کسانی که بهت حمله کردند ، دقیقا از محلی که  وارد سالن و سپس از ان خارج شدی ، خبر داشتند. ماموران امنیتی همراه تو به راحتی از پا در امدند. یکی توی این شرکت داره خرابکاری می کنه و من موش دوست ندارم.

من هم می خوام اون رو توی پنجه هام بگیرم و حسابش را برسم

به موقعش با تیگرا روبرو میشه و انوقت می تونی تیکه تیکه اش کنی

کلر خنده غرش مانندی کرد. واقعا من هم دوست داشتم او را گیر بیاورم

جیپ کنار پل توقف کرد و چراغهایش خاموش شد.همه جا ساکت بود. نگاهی به چمدان فلزی کرد، ارام دستی روی ان کشید. تاچند لحظه دیگر انرا با کیف پر از پول عوض می کرد.