نگاهی به ساعت انداختم. یازده وسی دقیقه شب بود، دست از کار کشیدم و اماده رفتن به خانه شدم. خانه ویلایی نزدیک جنگل بود. به خانه رسیدم و داخل شدم ؛ تنها زندگی می کنم، در یخچال همیشه چیزی برای خوردن پیدا می شد و از این نظر هیچ مشکل غذایی نداشتم . سالن نیمه تاریک بود و فضای اتاق از نوری که از میان پنجره ها به داخل می تابید روشن می شد. روی صندلی گهواره ایی نشستم. مقداری به صندلی تاپ دادم تا حرکت داشته باشد، چشمانم را بستم تا کمی استراحت کنم. مدتی بع از خواب بیدار شدم. ساعت 2:20 دقیقه  بامداد بود. متوجه سنگینی نگاهی روی خودم شدم. با دقت گوش دادم، خانه خیلی ساکت بود بیرون هم صدایی نمی امد، نگاهی به اسلحه روی میز انداختم، با من کمی فاصله داشت. باید سریع عمل می کردم ،یه جوری انگار به صندلی چسبیده بودم. نیم نگاهی به اسلحه و نیم نگاهی به تاریکی داشتم. باید خودم را به سمت میز پرتاپ می کردم،  مقداری جا به جا شدم که صدای غرش خفه ایی را شنیدم. پس توهم نبود!. تمام شجاعتم را جمع کردم ، جسمی از تاریکی به سمتم خیز برداشت من هم خودم را به سمت میز پرت کردم .انگشتم به دسته اسلحه خورد و اسلحه روی زمین افتاد و من هم  کف اتاق بودم. خواستم بر گردم ولی جسم سنگینی روی بدنم بود.غرش خفه درست بیخ گوشم بود. دستم به اسلحه بود ولی او دستش را روی بازیم گذاشت. نفس گرمش به صورتم می خورد، پنجه های تیزش را می دیدم. پنجه یک گربه بزرگ؛ چشمانم را بستم کارم دیگر تمام بود. مدتی گذ شت ؛ ارام چشمانم را باز کردم.  گربه ای نبود . به اسلحه چنگ زدم و به سرعت برگشتم و اماده شلیک. ولی از انچه که می دیدم شگفت زده شدم. گربه بزرگ روی صندلی من نشسته بود و مرا نگاه می کرد. او برگشته بود. تیگرا در خانه من بود. ارام از جایم بلند شدم.

تیگرا لبخندی زد و گفت: سلام ! فکر نمی کردی دوباره همدیگر را ببینیم. خودت را جمع کن! اگر می خواستم بکشمت اینطور الان به من زل نمی زدی؟. اسلحه هنوز به طرف تیگرا بود با احتیاط اسلحه را روی میز گذاشتم. اهسته گفتم : از دیدنت خوشحالم.

:امیدوارم

-نه راست می گویم! از ان شبی که از موسسه غیبت زد و فرار کردی همیشه به فکر تو بودم.

:من نه غیبم زد و نه فرار کردم! نزدیک بود بمیرم و انهم به دستور تو؟!

- من؟! برای چی بخوام که تو بمیری. تو بهترین گنجینه موسسه بودی. ودر ضمن اولین جادوی ژنتیک. من دیوانه نیستم  و تو هم کاری نکرده بودی که بخواهم بکشمت؟!. هر چند که از دستت عصبانی  و دلخور بودم و می خوا ستم تنبیهت کنم ، ولی کشتن نه؟!